لباس شستن با زن فقیر

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعال
 

زمستان بود و هوا خیلی سرد. داشتیم با هم می‌رفتیم درس عرفان آیت‌الله شاه‌آبادی. سر راه، زنی نشسته بود لب رودخانه و داشت لباس و کهنه می‌شست. یخ‌ها را می‌شکست، لباس‌ها را می‌شست، دستانش که خیلی یخ می کرد آن ها را با دمای بدنش گرم می‌کرد و باز دوباره شروع می کرد، آقا روح‌الله ایستاد. رفت به طرفش آستین ها را بالا زد و شروع کرد به شکستن یخ ها و بعد شستن لباس ها، لباس‌ها را دو نفری شستند. بعد هم آدرس‌ خانه اش را هم گرفت. بعد هم گفت: از این به بعد بیایید منزل ما. می‌گویم آب را برایتان گرم کنند.

"خاطره ای از زندگی امام خمینی رحمه الله"

نمایش دیدگاه از

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد       طراحی شده توسط: ابتلی

جستجو