امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

یکی از شاگردان مرحوم شیخ رجبعلی خیاط_ اعلی الله مقامه الشریف_از ایشان نقل می کند:

در تشییع جنازه مرحوم حضرت آیة الله العظمی بروجردی_رضوان الله علیه_ جمعیت بسیاری آمدند و تشییع با شکوهی شد. در عالم معنا از ایشان پرسیدم که چطور شد از شما این اندازه تجلیل کردند؟

فرمود: تمام طلبه ها را برای خدا درس میدادم......

 

 منبع کتاب کیمیای محیت

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعال

بهش گفتم: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست اذیت نمیشم.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. وضع مالی خوبی نداشتیم.
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، دیدم کلاه سرش نیست!
گفتم: کلاهت کجاس؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی که دعوا کنم؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد و اذیت میشه امروز هم سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره دادم به اون...
" خاطره ای از زندگی شهید ابراهیم امیرعباسی"

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

سالی در اصفهان، بارندگى زیاد شد و خانه هاى زیادى را خراب شد و یا در شُرُف خراب شدن بود. حاج آقا رحیـم ارباب همسایه اى داشتند که خیلی مذهبـى نبود و چند بچـه داشت؛ آقا به همسرشان فرموده بود: بروید در خانه همسـایه و ببینید در چه وضعى هستند؟ همسـرشان رفته بود و دیده بود که زن و بچه همسایه گریه مى کنند و اتاق آنها نزدیک است خراب شود. موضوع را براى آقا نقل می کند؛ آیه الله ارباب فوراً آنها را به منزل خود می آورند. نکته جالب توجه این است که آقا، یک اتاق و یک پس اتاق بیشتر نداشتند و فرموده بودند: شما در اتاق زندگى کنید، من و همسرم در همان پس اتاق. پس از قـطع بارندگى و تعمیر خانه، همسایه قصد رفتن به منـزل خود را می کند؛ در آن حال، آقا فرموده بودند: من باید ببینم اتاق، قابل زندگى هست یا نه و بعداز آن برویـد! پس از تحقیق، دیده بودند که منزل او قابل سکونـت است؛ سپس فرموده بودند: حالا مختارید، مى خواهید بمـانید یا بروید، اختیار با شماست.

"خاطره ای از زندگی آیت حق حاج آقا رحیم ارباب"

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

دختر مدرّس گرفتار بیماری حصبه شد بیماریش خیلی شدید بود. پزشک معالج او به مدرس که نماینده مجلس و از علمای مورد احترام مردم بود گفت: اجازه بدهید در شمیران محلی تهیه کنیم و فرزند شما را به آن جا منتقل کنیم که معالجات مؤثر افتد. مدرّس گفت: «همه فرزندان این مملکت فرزندان من هستند. نمی پسندم که فرزند من به ییلاق منتقل شود و دیگران در محیط گرم تهران و یا جاهای دیگر در شرایط سخت به سر ببرند، مگر این که برای همه آنها چنین شرایطی فراهم شود».

"خاطره ای از زندگی شهید مدرس"

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

بارانِ خیلی تندی می بارید، گفت «من میرم بیرون» گفتم «توی این هوا کجا می‌خوای بری؟» جواب نداد، اصرار کردم بالاخره گفت «می‌خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا.»
با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. کوچه پس کوچه‌هایش پر از آب و گل و شل بود.
آب وسط کوچه صاف می‌رفت توی خانه یکی از اهالی. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می‌گفت «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیآد یه سری به ما بزنه‌، ببینه چی می‌کشیم.»
آقا مهدی بهش گفت «پدر جان اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می‌کنیم» پیرمرد گفت «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می‌کندیم.» پیرمد متوجه نشد که این شخصی که اومده سراغش و داره با دستای خودش وسط کوچه راه آب باز می کنه شهردار شهره.
"خاطره ای از زندگی شهید مهدی باکری"

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

سید محمد باقر شفتی‌(ره) از علمای بزرگ شیعه بودند که بعد از تحصیل در نجف اشرف، در نهایت فقر، به ایران و اصفهان مهاجرت می‌کند.
مرحوم آیت‌الله کرباسی از ایشان خواهش می‌کنند در منزل وی بمانند، اما سید شفتی قبول نمی‌کنند و جایی را برای سکونت معین می‌کنند.
بعد از چند روز گرسنگی، پولی فراهم می شود، مقداری جگر خریداری می‌کنند در حال بازگشت به خانه، سگی را با بچه‌هایش می‌بیند که در اثر خشک شدن شیر، توله‌های سگ در حال جان دادن هستند.
سید شفتی می‌نشیند و جگر را خرد کرده و به سگ می‌دهد، تا بخورد وقتی این عمل از سید شفتی انجام داد، خداوند درهای رحمت خود را برای او باز کرد که در حالات ایشان گفته‌اند، هیچ عالم شیعی مثل سید شفتی ثروتمند نشد.
آیت‌الله بهجت‌(ره) می‌گفتند: در روز عید غدیر، ده‌ها سال بیست هزار تومان عیدی می‌دهند، به عبارتی پول دویست‌هزار نفر استاد کار، در آن زمان بوده است ثروت ایشان آنقدر بود شخصی که به حضورشان رفته بود می‌گفت: آنقدر طلا و جواهر جلویش ریخته بود که نزدیک بود من ایشان را نبینم، اعلان کردند فقرای اصفهان بیایند و به آنها کمک می‌کرد.
آیت‌الله بهجت می‌فرمود: از هندوستان، برای سید شفتی وجوهات و نذورات را با فیل می‌آوردند در تاریخ نقل شده است که در زمان فتحعلی‌شاه قاجار زمانی که بین ایران و روس جنگ اتفاق افتاد و خزینه بیت‌المال خالی شد.
گفتند؛ برویم و از سید شفتی برای جنگ با روس پول قرض کنیم، همچنین درهای معنوی را نیز خداوند برای او باز کرد و همه این مسایل نتیجه احسانی بود که سید شفتی‌(ره) انجام داد.

"خاطره ای از زندگی آیت الله العظمی سید محمد باقر شفتی (ره)"

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

یکی از شاگردان علامه بحرالعلوم درباره رسیدگی و کمک کردن ایشان به فقرا و نیازمندان نقل می کند:

سید بحرالعلوم هر شب در کوچه های نجف می گشت و برای فقرا نان و انواع خوردنی ها را می برد. یادم نمی رود، شبی در خانه ایشان غذا آماده کرده بودند، ولی ایشان فرمودند: من خودم میل به غذا ندارم، ولی ظرف غذایی آماده کنید. ایشان ظرف غذا را برداشت و در کوچه های نجف به راه افتاد. درِ منزلی را کوبید مرد جوانی در را باز کرد علامه به داخل خانه که تازه عروس و دامادی در آن زندگی می کردند رفت! زوج جوان گرسنه بودند و غذایی برای خوردن نداشتند. ایشان غذا را به آنها رسانید و خود نیز در کنار آنها نشست و شام را میل کرد.

"خاطره ای از زندگی سید بحر العلوم"

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد       طراحی شده توسط: ابتلی

جستجو